نسيم جاري دفاع مقدس

دوشنبه 1400/08/24 - 10:35

نسيم جاري دفاع مقدس

مصاحبه ای با سركار خانم ثريا نجاتي (همسر جانباز) صورت گرفت که در ادامه می خوانیم.

نسيم كه بر چين چادرت مي ورزد، عطر جبهه هاي دفاع مقدس را در فضاي اتاق مي پراكند. آرام آرام سخن مي گويي، گاه مي شنوم و گاه نه. لحظاتي بجاي صداي تو، صداي مارش پيروزي در گوشم مي پيچد. آن روزها كه همة دل ها در جبهه ها بود، آن روزها كه صداي آژير هر آمبولانس دلهره شروع عمليات بود و آن روزها كه نام كرخه نور، شلمچه، هويزه و دهلران، آشناتر از نام شيراز، اصفهان، يزد و كرمان بود. حدود 8 سال مي گذرد، براي خيلي ها جنگ و دفاع مقدس به تاريخ پيوسته است و امروز بايد به آينده انديشيد... اما براي تو ...

تو هنوز هم در اوج لحظات ايثار و جانبازي هستي. براي تو جنگ پايان نيافته است. براي تو هر روز خاطرات جنگ مرور مي شود و اصلا هر لحظه در ميدان جنگ حق عليه باطلي. تو امروز نماد زنده بودن 8 سال دفاع مقدسي ...

مهمان را صميمانه مي پذيرد. مائده، كوچولوي پنج ماهة پر جنب و جوش از ديدن تازه وارد به وجد مي آيد.

*فرزند شماست؟

ـ از فرزندم عزيزتر است. همسرم جانباز قطع نخاعي است. مائده را به فرزندي پذيرفته ايم.

اين را كه مي گويد مادرانه او را در آغوش مي گيرد و مي بويد. شيريني مائده لحظاتي مادر را از فضاي گفت وگوبيرون مي برد. انس عميقي ميانشان ريشه گرفته است.

ـ عاشق بچه هستم. از وقتي خودم را شناختم از ديدن هر بچه اي دلم لرزيده است. با اين حال هنگام ازدواج با همسرم به اين احساس پشت كردم. فقط به او گفتم كه حتما بايد با پذيرفتن فرزند موافقت كند. در واقع شرط كردم. همسرم هم قبول كرد.

نامش ثريا نجاتي است. كارشناس ارشد پرستاري و عضو هيأت علمي دانشكده پرستاري و مامايي دانشكده علوم پزشكي دانشگاه تهران. شايد بسياري از همسران جانبازان دقيقا ندانند با چه مشكلاتي بلحاظ وضعيت جسماني همسرشان روبرو هستند، اما او بخاطر حرفه اش كاملا مي دانست پا در چه عرصه اي مي گذارد.

*اصلا چه شد با يك جانباز ازدواج كرديد؟

ـ انقلاب اسلامي و حفظ و حراست آن همه دغدغه ام بوده است و به آثار آن به شدت علاقه دارم و وابسته ام. دو تن از دوستانم كه پيش از من با دو جانباز بزرگوار ازدواج كرده بودند، زمينه اين وصلت را با شناختي كه از روحيه ام داشتند فراهم آوردند. يعني آن ها مي دانستند كه اگر چنين موضوعي مطرح شود من روي آن فكر خواهم كرد و به احتمال قوي پاسخ مثبت مي دهم. براي نوشتن تز فوق ليسانس كه در مورد بيماري آسم در استان زنجان و در واقع زادگاهم بود، چند ماهي در تهران نبودم. وقتي بازگشتم دوستانم اين پيشنهاد را دادند و من گفتم اگر خصوصيات ايشان با معيارهايي كه من دارم منطبق باشد، مي پذيرم.

*معيارهايتان چه بود؟

ـ پايبند بودن به اصول اسلامي، كنجكاو بودن، فعاليت در مسايل سياسي و اجتماعي و صداقت.

خوشبختانه همه اين ها را در همسرم، جانباز خيرالله شهبازي يافتم و به همين خاطر پاسخ مثبت دادم. من حالا براستي با آثار گرانبهاي انقلاب اسلامي زندگي مي كنم.

وقتي در مورد همسرش سخن مي گويد، صدايش پر شورتر و رساتر مي شود و جملاتش از ساختار محكمتري بهره مي برد. رضايت در صورتش موج مي زند و با علاقه از فداكاري او مي گويد:

همسرم در سال 60 در منطقه سر پل ذهاب مجروح و قطع نخاع شد. او در حالي به جبهه رفته بود كه در امتحان اعزام به انگلستان براي گذراندن مقطع فوق ليسانس قبول شده، اما در يك محاسبه معنوي به اطرافيانش گفته بود وقتي كشورم در اين شرايط به من نياز دارد، جبهه ها را به راحت و آرامش مدرك تيتردار تحصيلي ترجيح مي دهم.

انتخاب او برايم خيلي مهم بود. همچنين اين كه پس از جانبازي تحصيلاتش را ادامه داده و در زمان ازدواجمان دانشجوي مقطع كارشناسي ارشد علوم سياسي بود كه خوشبختانه با رتبه اول فارغ التحصيل شد. اين روزها نيز براي ورود به مقطع دكترا تلاش مي كند.

*شما چطور؟ نمي خواهيد درس را ادامه دهيد؟

ـ چرا! اما بيش از من همسرم اصرار دارد كه حتما مقطع دكترا را بگذرانم و هر جا كه كلاس يا دوره اي براي تسهيل ورود به اين مقطع برگزار شود، زود برايم خبر مي آورد و اصرار مي كند كه شركت كنم.

آنچنان از زندگيش مي گويد كه گويي هيچ سختي و مشكلي در آن نيست و هر چه سر صحبت به سمت بيان مشكلات مي رود، باز با سرانگشت هدايت او از ميان شيريني ها سر در مي آورد.

*از كودكي و جواني تان بگوييد، هميشه اين گونه با مسايل برخورد كرده ايد؟

ـ نمي دانم، شايد نه براي همه چيز، ولي براي انقلاب بالاخره "هر چه از دوست رسد نيكوست".

سال 1339 در خرم دره زنجان بدنيا آمدم. خانواده ام مذهبي بود و يك خواهر و سه برادرم نيز همين طور، ولي آن گونه كه پدر و مادرم مي گويند گرايش من نسبت به قرآن و نماز بيشتر از ساير بچه ها بوده است. در دوره دبستان همزمان با مدرسه در كلاس هاي مختلفي از احكام گرفته تا خياطي و حتي ماشين نويسي را شركت كردم، بطوري كه در 11 سالگي همه اين دوره ها را گذرانده بودم. درسم هم خوب بود، اما يكي دو سالي در مقطع راهنمايي بدليل اينكه مدرسه با حجابم مخالفت كرد و مانع از سر كردن چادرم شد، ترجيح دادم ترك تحصيل كنم تا اين كه موانع رفع شد و به مدرسه بازگشتم. دوران انقلاب را مثل همه مردم و برو بچه هاي انقلاب، همراه برادرم در كوران تظاهرات و اعتراضات مردمي بودم. پس از اين كه ديپلم خود را در خرمدره گرفتم به عشق امام رضا (عليه السلام) همه رشته هاي رديف اولم را در مشهد زدم. چنانچه در رشته داروسازي دانشگاه تهران كه در رديف نهم انتخابم بود، قبول شدم، اما نرفتم. پرستاري هم جزء رشته هاي اولم نبود. راستش اصلا محيط بيمارستان را دوست نداشتم، اما وقتي در رشته پرستاري مشهد قبول شدم، خانم برادرم گفت: اگر مي خواهي به مردم خدمت كني، اين رشته مناسب است.

همين انگيزه باعث شد كه در اين رشته ادامه تحصيل دهم، اما برخوردهايي كه در همان سال اول با اعتقاداتم مي شد مرا رنج مي داد. مثلا استادي داشتيم كه به من مي گفت تو حق نداري بين دو بخش بيمارستان چادر سر كني و من هر چه دليل مي آوردم كه چادري مخصوص بيمارستان دارم و آن را جاي ديگري سرم نمي كنم كه آلودگي ايجاد شود، باز بهانه مي آورد. كار به جايي رسيد كه تصميم گرفتم ترك تحصيل كنم، اما وساطت رييس دانشكده به نفع مواضع من از سويي و آغاز جنگ و انگيزه خدمت به مجروحين و زخمي ها از سوي ديگر موجب شد بمانم.

امروز كه به گذشته مي نگرم مي بينم اگر جنگ آغاز نشده بود بطور قطع در اين رشته نمي ماندم. پس از آن تمام مدت در بيمارستان هاي بالاي سر مجروحين بدحال بودم. خاطرم هست سي و يك شب بر بالين شهيد حسين طاطيان كه اهل بهشهر بود و هرگز از اغما بيرون نيامد، ماندم. بطوري كه وقتي در حال شهادت بود و من ساعتي براي استراحت رفته بودم برادرش كه او هم بعدا در عمليات مرصاد به شهادت رسيد، مرا پيدا كرد و گفت: بياييد، حسين دارد شهيد مي شود، شما خيلي زحمت او را كشيديد، بايد موقع شهادت بالاي سرش باشيد. همين طور مجروح 16 ساله اي كه سه، چهار ماه با جراحت شديد در بيمارستان قايم مشهد بستري بود و هر چه كرديم نشاني خانواده اش را براي خبر كردن آن ها بدهد، حاضر نشد و عاقبت روي همان تخت به شهادت رسيد. مي گفت: اگر خانواده ام بيايند مرا به خانه مي برند، با اين جراحت ديگر نمي گذارند به جبهه بازگردم.

بسياري از جانبازان كه دوران مجروحيت خود را در بيمارستان هاي مشهد گذراندند، فداكاري هاي پرستار ثريا نجاتي را به ياد دارند. او فقط پرستاري نمي كرد، كه برايشان خواهري بود درد آشنا و نگران. روزهاي اول بعد از عمليات بالاي سر همه بود، ولي روزهاي بعد سراغ بد حال ها مي رفت و همه توانش را براي پرستاري از آن ها بكار مي گرفت.

قيافه هايشان چندان در ذهنم نمانده، اما آن ها مرا مي شناسند و طي سال هاي اخير كه به خاطر همسرم به مراكز درماني بنياد جانبازان رفت و آمدهايي داشته ام، جلو مي آيند و روزهاي سخت مجروحيتشان را يادآوري مي كنند.

*آيا به مناطق جنگي هم رفتيد؟

ـ بله، از سال 65 به بعد كه تحصيلاتم را در دانشگاه تهران، ادامه دادم به منطقه مي رفتم.

*... و خاطره اي از آن دوران؟

ـ عمليات كربلاي پنج در بيمارستان گلستان اهواز مسؤول بخشي با 73 تخت بودم. به خاطر پيروزي هاي انكارناپذير رزمندگان در آن عمليات، عراق نهايت بي رحمي را به خرج مي داد و هر لحظه به تعداد مجروحين اضافه مي شد و اين شامل نظامي و غير نظامي بود. مثلا اهالي سوسنگرد كه بخاطر در امان ماندن از حملات در اطراف شهر و در بيابان ها چادر زده بودند، مورد هجوم وحشيانه هواپيماهاي عراق قرار مي گرفتند. اگر هنگام بمباران افراد در ساختمان باشند، آسيب بسيار كمتري به آن ها وارد مي شود، اما اين بندگان خدا در چادر بودند. به خاطر همين تعداد زيادي غير نظامي كه اكثرا زن و كودك بودند را با جراحت هاي بسيار وسيع و حال وخيم به بيمارستان منتقل مي كردند. تا آن روز، آن همه مجروح بدحال يك جا نديده بودم. در همين حال عراق تصميم گرفته بود به هر قيمتي شده انبار دارويي را كه پشت بيمارستان بود بمباران كند. هواپيماها مي آمدند و مي رفتند، دايم شيشه ها مي ريخت و ساختمان مي لرزيد، البته بيمارستان پناهگاه داشت، اما عده اي حاضر نبودند مجروحين را تنها بگذارند. برق ها قطع شده بود، براي محافظت از آن ها هم نمي شد كار زيادي كرد. فقط بخاطر دارم كه به سرعت از تختي به ت

خت ديگر مي دويدم و بر روي پاي مجروحين كه به سمت پنجره ها قرار داشت پتو مي انداختم تا شيشه هاي شكسته كمتر به آن ها آسيب برساند. بالاخره عراق انبار دارو را بمباران كرد و ما نصف شب با كمبود دارو روبرو شديم كه خوشبختانه صبح حوصله اش از حضور تازه وارد سر رفته باشد. خانم نجاتي لحظاتي به او مي پردازد، نوازشش مي كند و بعد مي گويد: مائده دو ماهه بود كه نزد ما آمد، تا آن زمان، از شير مادر نخورده بود. براي اينكه به همسرم محرم شود خواهرزاده اش به او شير داد و مائده تنها مدت زمان شرعي لازم را راي محرم شدن، از شير او خورد.

*خانم نجاتي خانواده تان با اين وصلت موافق بودند؟

ـ خير، به هيچ وجه، خيلي مخالفت كردند.

*چرا؟

ـ من آخرين فرزند خانواده و تقريبا تنها دختر خانه بودم. خواهر بزرگترم ازدواج كرده و رفته بود. پدر و مادرم علاقه بسياري به من و آرزوهاي زيادي براي آينده ام داشتند و از اينكه خوشبخت نشوم نگران بودند.

*آيا امروز حقيقتا خوشبخت هستيد؟

ـ بله.

*... و هيچگاه احساس پشيماني نكرديد؟

ـ نه، بنظرم بهترين اصل در رابطه ميان زن و شوهر ارتباط عاطفي مستحكم است كه ميان ما اين رشته بسيار قوي است و هر روز هم بيشتر مي شود. ما به شدت به هم وابسته شده ايم و كمتر مي توانيم دوري يكديگر را حتي براي چند روز تحمل كنيم. بخصوص آمدن مائده رنگ و بوي جديدي به زندگيمان بخشيده...

تصوير زيبايي از زندگي با جانباز در انديشه ثريا نقش بسته است، آيا اين زاييدة روحيات اوست يا به واقع همسرش و رابطة آنان اين چنين است؟

اما اين رابطه زيبا واقعيت دارد و اين را مي توان از منش و رفتار و احترام متقابل برادر شهبازي فهميد، وقتي بر روي ويلچر با روحيه اي شاد و راضي از همسران جانبازان و سپس از همسر خود مي گويد:

جنگ زماني با شدت ادامه دارد و عواقب و آثار آن متوجه همه هست. در جبهه ها و پشت جبهه ها، در كوچه و خيابان و مدرسه و بيمارستان و همه و همه جا. ولي پس از پايان جنگ همگان به تدريج از آن دور مي شوند و تنها خانواده هايي مثل خانواده هاي معظم شهداء، مفقودين و جانبازان با آن درگير مي مانند. در اين ميان بويژه جانبازان البته بسته به ميزان مجروحيتشان در واقع هميشه در جنگند و اين نبرد به نحوي ادامه دارد. اما شايد بيشتر از آن ها كه طبعا تا حدودي به شرايط جديدشان عادت مي كنند، همسرانشان با درد و رنج و مشكلات آن ها درگير مي شوند. همسران جانبازان به محض ازدواج با آنان دو مسؤوليت سنگين را به دوش مي گيرند، يكي مسؤوليت ياري رساندن به جانباز و كاهش مشكلات او و ديگر، عهده گرفتن همه كارهايي كه يك مرد مي تواند در خانه انجام دهد و جانباز قادر به انجام آن نيست و البته اين ها جداي از مسؤوليت هاي فردي و اجتماعي همسر اوست. جانبازان ممكن است به خاطر رنج و دردشان و اينكه از داشتن يك زندگي معمولي محرومند از نظر برخوردها و واكنش ها نسبت به ديگران تندتر باشند، ولي اين معضل را نيز همسر جانباز با روي خوش تحمل مي كند. اينان انسان هاي بزرگوار هستن

د كه آگاهانه گام نهادن در عرصه مشكلات را انتخاب كرده اند. همسر من نيز كه در مراتب بالاي ايماني و سطوح علمي قرارگرفته و سوابق درخشاني در جنگ دارد با قدم گذاشتن به زندگي ام بسياري از مشكلات را حل كرده يا كاهش داده، چه از بعد عاطفي و چه از ابعاد جسماني كه اطلاعات پزشكي ايشان بسياري از ناراحتي هاي مرا بخاطر قطع نخاع و عواقب آن تقليل داده است.

ايمان، فضيلت، علم و آگاهي و سليقه و حوصله او در خانه داري مرا مجذوب كرده است.

... و ثريا با لبخندي كه سرشار از عشق و سري فرو افتاده از تواضع، با شنيدن سخنان همسرش خستگي چند ساله را از تن بدر مي كند.

... نسيمي مي وزد و دوباره فضاي اتاق از عطر جبهه هاي دفاع مقدس آكنده مي شود.

دیدگاه ها

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

افزودن دیدگاه جدید

Restricted HTML

  • تگ‌های HTML مجاز: <a href hreflang> <em> <strong> <cite> <blockquote cite> <code> <ul type> <ol start type> <li> <dl> <dt> <dd> <h2 id> <h3 id> <h4 id> <h5 id> <h6 id>
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.
  • Web page addresses and email addresses turn into links automatically.